نفسمان در نمي آمد
تمام روز جنگيده بوديم
تفنگهايمان خون بالا مي اوردند
و سنگرهايمان پر پر مي شدند
شب
زير شكنجه جان مي كنديم
فقط براي دوا گلي هاي مادر بزرگ
و بالشهاي پري كه مادر دوست داشت
چند تا رباعي عاشورايي
آنان كه به هر زمان زباني دارند
عمري ست كنارتان دكاني دارند
بر خيز ببين اگر شما بي آبيد
از بركت نامتان چه ناني دارند
از فضل خودت شبي زبانم دادي
ساقي شدي و طبع روانم دادي
گفتم كه چه بايد بنويسم از عشق
دستان بريده را نشانم دادي
در پهنه ي آسمان شهابي گل كرد
در جام ستارگان شرابي گل كرد
خورشيد كه پشت كوه مغرب خوابيد
از مشرق نيزه آفتابي گل كرد
هر وقت هواي كربلا مي گيريم
هر جا كه نشسته ايم پا مي گيريم
يك عمر به راهتان نرفتيم اما
ده روز برايتان عزا مي گيريم
یه کار عاشورایی که تقدیم شده به سقای تشنه لب کربلا
مشک بر دوش گرفته است که دریا ببرد
کاش گرداب امانش بدهد تا ببرد
آنچه یک عمر در این باغ دمیده است بهار
باد پاییز رسیده است که یک جا ببرد
پای پاییز مبادا که به باغش برسد
باد آن غنچه ی نورسته مبادا ببرد
وای اگر دست صبا همدم مویش بشود
وای اگر بویی از او باد به صحرا ببرد
ماه بی پرده برون تاخته از خیمه ی خویش
تا دل هر چه پلنگ است به یغما ببرد
عقل مانده است که در آینه ی آب چه دید
که توانست در آن جنگ عطش را ببرد
التماس دعا
چیزی شبیه یک تذکر
سلام بدون هیچ مقدمه ای به تذکر زیر دقت کنید
«تذکر:
در پی تماس برخی از شاعران اصفهان در خصوص نحوه ی انتخاب خانم فریبا صفری به اطلاع میرساند که نمره ی نهایی آثار ایشان از سوی داوران به شرح زیر بوده است:
۱- محمد علی بهمنی ۸۰
۲- سهیل محمودی ۸۰
۳- ساعد باقری ۸۰
»
این عین تذکری ست که بر گزار کنندگان جشنواره ی شبهای شهریور در وبلاگ خود ذکر کرده اند و شاید خیلی از دوستان هم دیده باشند
اما چیزی که ممکن است به آن فکر نکرده باشند چرایی این تذکر است واقعا چه شده است که که دوستان عزیز ما دست به این کار عجیب و غیر معمول زده اند( بی شک در هیچ جشنواره ای سابقه نداشته که تنها در مورد نحوه ی انتخاب یک شرکت کننده تو ضیح داده شود)
شاید بهتر باشد در مورد تذکر بالا بیشتر تامل کرد و به چند نکته که ممکن است به ذهن خطور کند توجه داشت
نکته اول : مگر نحوه ی انتخاب دیگر دوستان بر گزیده این گونه نبوده است که انتخاب خانم صفری .
چون وقتی کاری روال طبیعی خود را طی کرده باشد نیازی به تو ضیح و تفسیر و تذکر ندارد
نکته دوم :چیزی که ذهن نگارنده ی حقیر را قلقلک می دهد نمرات داوران جشنواره است به اشعار مذکور (نه اینکه فکر کنید به بالا بودن نمرات اعتراض دارم نه که بی شک وقتی شعری از مراحل اولیه داوری به سلامت گذشته لایق نمرات بالا هم هست وپایین بودن نمرات نهایی توهینی ست به داوران اولیه و بالعکس)
اما نکته قابل تامل این است که در جشنواره ای که مدعی ست از طیف های مختلف داوری استفاده می کند
نمره تمام داوران به یک شعر یکسان است و حتی صدمی هم تفاوت ندارد حال آیا می توان تصور کرد که این سه داور عزیز(که هر سه نیز از داوران حرفه ای شعر هستند)دارای سلایق و دیدگاههای متفاوت شعری هستند (که اگر اینگونه فکر کنیم باید قبول کرد شاعر در شعرش معجزه کرده است)
دو نکته ای که ذکر شد در برابر نکته سوم از اهمیت کمتری برخوردار است نکته مهم و قابل تامل در اینجا این است که اصولن آیا شاعران اصفهانی به نحوه ی انتخاب سر کار خانم صفری اعتراضی داشته اند ؟ باور کنید شاعران جوان اصفهانی آنقدر کو تاه فکرنیستند که نسبت به پیشرفت و پیروزی همشهری خود اعتراضی داشته باشند(حال آن همشهری چه محمد جواد آسمان باشد چه سرکار خانم صفری)آری بچه های اصفهان ممکن است به انتخاب نشدن خودشان و حذفهای ناگهانی نامهایشان(که گاهی اتفاقی از زبان داوران می شنوند )اعتراض کنند ولی هیچ وقت به انتخاب دوستانشان اعتراضی نمی کنند و اگر کسانی هستند که دوست دارند شاعران جوان اصفهان را آنگونه کوتاه فکر جلوه دهند سخت در اشتباهند. البته قصد بنده نه دفاع از شعر جوان اصفهان است(که شعری که مقام معظم رهبری در دیدار با شاعران در ماه مبارک رمضان به بالندگی ورشد آن اشاره فرموده اند نیازی به دفاع چون منی ندارد)و نه انتقاد از جشنواره های شعر (که خوب می دانم حق بر گزار کننگان است که به حکم میزبانی آنگونه که دوست می دارند عمل کنند )اما گله مندی من از آنجاست که با شخصیت والای جوا نان اصفهانی بازی می شود (البته شاید من شناخت درستی از دوستان خود ندارم یا هستند کسانی که پشت تلفن اصفهانی را خوب صحبت می کنند) به هر حال امیدوارم روزی بیاید که جشنواره های شعر بی حاشیه باشند و فقط به اعتلای شعر و ادبیات بیندیشند و نیازی به تفسیر وتذکر نداشته باشند
مطالب مربوط
در حاشیه برگزاری آخرین جشنواره های شعر
سلام
شیطان شد و در جان من افتاد ،چشمت
دین مرا بر باد عصیان داد، چشمت
گفتی به دل یا چشم من یا دین و دنیا
فریاد زد دل، هر چه بادا باد، چشمت
با عشق شیرین تو عمری بیستون کند
عهدی مگر بسته است با فرهاد، چشمت
مثل تمام خاطرات عاشقانه
رفتی خودت اما نرفت از یاد، چشمت
گاهی غزالی می شود گاهی پلنگی
آخر بگو صید است یا صیاد، چشمت
گفتند این شوریده را سامانی امّا
آخر سرم را می دهد بر باد، چشمت
اول یه غزل کوتاه قدیمی که همون شبی که حسین منزوی(ماه همیشه نورانی غزل) پرواز کرد نوشتم و بعد یه غزل جدید
فرقی ندارد آسمان با سینه ی خاک
مهتاب مهتاب است حتی سینه ی خاک
مهتاب من بعد از تو جای خالی ات را
باید بگوییم آسمان یا سینه ی خاک؟
یارب!بگو خورشید فردا در نیایید
بلعیده امشب ماه ما را سینه ی خاک
می نوشد امشب خون گرمت را و فردا
گل می کند صحرا به صحرا سینه ی خاک
باور کنید ای خاکیان مهتاب سر زد
از شانه های آسمان تا سینه ی خاک
..........................................................
آمدی تا روزهای من بهاری تر شود
در قفس آواز های من قناری تر شود
آمدی شاید سکون از ذهن شاعر بگذرد
آمدی تا رودهای واژه جاری تر شود
تا کبوترهای چشمت را بیارم در غزل
باید امشب باز ذهن من شکاری تر شود
گونه هایت را رها کن در کویر ذهن من
تا که باغ شعر های من اناری تر شود
چشمهایی را که گفتی خشک باشد بهتر است
پس چرا در شعر هایم دوست داری تر شود
می روی و بی خیال روزهایم می شوی
می روی تا زخم های عشق کاری تر شود
مگر چه ریخته ساقی دوباره در جامت
که هر چه میکده رقصیده اند با نامت
هزار غنچه قبا می درند از شوقت
اگر نسیم بیارد به باغ پیغامت
دوباره می رود ایمان زاهدان بر باد
دوباره می وزد ازدور عطر اندامت
هزار بار گذشتم زخشم دریاها
مگر که غرق شوم در نگاه آرامت
عجیب این که تو بی آب و دانه ای اما
کبوتران همه افتاده اند در دامت
به جرم تلخی کامی که عاشقان دارند
زمانه کاش نریزد شرنگ در کامت
بگذار به هر کجای جهان می خواهد بر بخورد
من
از شعر بدم می آید
حس می کنم کرکسی بیشتر نیستم
وقتی
مضامین مرده را مزمزه می کنم
وقتی
برای گفتن یک دوستت دارم
هزار بار واژه بالا می آورم
بدم می آید
شاید به هیچ کجای جهان هم بر نخورد
ولی من بدم می آید
بس که در قصه و افسانه شنیدیم تورا
شهر تا شهر دویدیم وندیدیم تورا
هر کجا جای غزلخوانی و نقاشی بود
شعر گفتیم تو را نقش کشیدیم تورا
گفت با چیدن ان میوه زمین افتادید
ما که تا خاطرمان هست نچیدیم تورا
ما همان غنچه ی سبزیم که با عشق بهار
هر نسیمی که زدی سینه دریدیم تو را
هر کجا سنگ شوی شیشه شویم از سر شوق
هر کجا باد شوی شاخه بیدیم تورا
با همه خلق بگو مهر تو را جان دادیم
تا بدانند که ارزان نخریدیم تورا
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|